تبليغاتX



به کلبه من خوش امدید

عشق نعمت گرانبهایی است هر جا خرجش نکنیم

چشمهایت بسته باشد یا باز .

 

همیشه کسی را که  دوست داری پیش رو خواهی داشت و خواهی دید .

 

عشق من چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

امروز بگذار کسی را که چنین در حال مردن است ، ببینم .

 

بگذار ببینم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

از زمانی که رویاهایم را تغییر دادم ، از فکر کردن به هر چیز دیگری دست کشیده ام .

 

و از زمانی که عاشق او شده ام ، احساس می کنم که خودم را در کنار او از دست داده ام .

 

وقتی تو عاشق هستی ، نه بیداری و نه در خواب .

 

چه طور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

آیا جادوی اوست که تو را در بند گرفته است .

 

اما همه این ها به خاطر چیزی است که خداوند بر ایمان مقرر کرده است .

 

چه کسی می تواند تعیین کند چه شخصی در چه زمانی مسافر این مسیر خواهد شد .

 

و تو فقط زمانی که به کسی برسی که اسمش به روی قلبت حک شده ، عاشق خواهی شد .

 

چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

چشم هایت باز  باشد یا بسته تو همیشه در رویای او خواهی بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه می شد که مرزی نبود برای نثار محبت و انسان کمال خدا بود

چه می شد که نبض گل سرخ .طپش های هر قلب عاشق وعشق آخرین حرف ما بود

چه می شد که دست من و توپل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا
و دنیا پر از شوق پروانه ها بود و جنگل رهاورد گل دانه ها ..

چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت و گل مهربانی اجازه تنفسش

چه می شد که خواب گل ناز به رویای ما رنگ میزد و رویا همان زندگی بود
چه می شد که انسان عاشق دلش پروانه می شد
وبا عشق می ماندو با عشق می خواند
 چه می شد بلوغ ستاره فضای شب تیره زندگی را پر از شعر خورشید می کرد

چه می شد فروغ سپیده کویر همه آرزوی ما را گلستانی از عشق و امید می کرد

چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ دل صخره و کوه را آب می کرد

و دریا حریم غم و غصه هاشو گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو                                                

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من                                            

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله                                      

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید                                                

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم                                                   

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

 

 

                                                                                                                             

 رویای برفی من دوستت دارم

 

انگار دیروز بود..............

 

 

تو آمدی زدورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا اکنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره ام میکشانی

فراتر از ستاره ام مینشانی

 

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو.......

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من به کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران، به جاودان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:14  توسط رضا |