تبليغاتX



به کلبه من خوش امدید

عشق نعمت گرانبهایی است هر جا خرجش نکنیم

غروبی سخت و دلگیر است و من تنها و غمگینم نگاهم را به اوج ارغوانی رنگ می دوزم
و ان دم میزنم فریاد خدایا کاش غروبی را چنین غمگین و جان فرسا نمی دیدم
که من دیری در این ارزوی خام می سوزم و گویم دم به دم با خودبر این بی همزبانی ها صبوری کن

 

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

 
 
 

نمیدانم چگونه با دلم گفتم که عاشق تا ابد بر عشق میبالد

 اگر چه در غم و تنهاییش هر شب دل آشفته به حال خویش مینالد

 نمیدانم چگونه قانعش کردم که پایبندی ضرورت در وجود است

 اگر چه پیکرش از پایبندی تباه است و سایه است و کبود

 نمی دانم چگونه خواهشش کردم که بر درد وجفای عشق طاقت کن

 دوباره مثل هرروزازگذشته درون غربت خود ای دل عادت کن

 نمی دانم چگونه باورش دادم بدون عشق معنایی ندارد دل

 ـ وبیچاره دلم چون باورش شد

 بودن عشق رعنایی ندارد دل

   ارادتمند همه ی شما (رضا)

 
 
 
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من

 

 


 

خداوندا !

اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي

     غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان

         وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي

 

             زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته

 

                شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي

 

                      زمين و آسمان را كفر گويي

 

                         اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار

 

                                 تن خود را به دست خاك بسپاري

 

                                   لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري

 

                                          وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني

 

                                            ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد

 

                                                      به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد

 

                                                                زمين و آسمان را كفر گويي

 

 

خداوندا !!!!

 

  اگر روزي بشر گردي زحال من خبر گردي

 

        و با چشمان خود نامردمي ها را بيني

 

               باز پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت

 

                      از اين بودن  

   

                                 از اين بدعت

 

                                           زمين و آسمان را كفر مي گويي

                                     نمي گويي؟؟؟!!!

 

 برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

این منم تنها نشسته در جنگلی دور و نمناک در کنار آتشی پر دود و خیره به گنجشکی

با پرهای خیس از باران.........................

به جنگل آمده ام نمی دانم چرا........ شاید به همان خاطر که پرنده درخت را پیدا می کند

دلم می خواهد حس رخوت جنگل را با تمام سنگینی غم سالیان وجودم معاوضه کنم...

باورم شده که خدا جنگل را آفرید تا به روی برگ برگ سبز هر درختش آه پر سوز سینه

آدمهاست بنشیند.....

باورم شده که برگها از اندوه من و آدم ها ی دیگر است که زرد می شوند و پاییز تنها

زمانی ست که برگها از وسعت اندوه آدم ها رنگ می بازند.........

و من با برگهای سبز این درختان جنگلی چه کرده ام درهمه عمر....... و چه میکنم در بهار؟

این سبز ها در چشم من می نشیند تا نگاهم را دگر بار به زندگی تازه و خیس نگاه دارند...

بهار بهانه ای است برای من تا یخ های دلم را آب کنم و از زمستان فکر رها شوم......

        " این درخت با آن گنجشک خیس از باران و همه این جنگل سبز مرا به

                       همدلی و هم نفسی با طبیعت زیبا فرا می خواند"

۱-دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳-اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست

     ندارد.

۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این

    ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی.

۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش

      که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را

      بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳-زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:18  توسط رضا |