تبليغاتX



به کلبه من خوش امدید

عشق نعمت گرانبهایی است هر جا خرجش نکنیم
 
دیروزها کسی را دوست می داشتی

        این روزها دلتنگی ... تنهائی ... تنها

                  تمام عمر ما به همین سادگی گذشت

                                   باز من تنهايم!...

     باز من تنهايم                                      باز من غمگينم


     باز من سرگردان                                از خود مي پرسم:


     به كه دل بايد بست؟                             به كجا بايد رفت؟


     به كه بايد پيوست؟                         به زميني كه پر از خوار است؟


به دياري كه پر از ديوار است؟                 يا به افسانه ي دوست …


                                      گريه ام مي گيرد.

 
 
 
 
مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
 
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
 
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
 
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي  هزار بار بميرم
 
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
 
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
 
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
 
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
 
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
 
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
 
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
 
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
 
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
 
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
 
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه

مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه

مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني

مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن

مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن

مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا

بخونن.................دوست دارم

 

 
 
من از یک درد بی درمان تو از اعجاز می گویی

من از کنج قفس اما تو از پرواز می گویی

من از این بغض ما نده در گلوی خویش می گویم

تو اما از طنین دلکش اواز می گویی

من از  موسیقی جانگاه شیون با تو می گویم

تو با من از صدای روح بخش ساز می گویی

من از پایان یک عمر سراسر درد می نالم

تو از زیبایی گلواژه اغاز می گویی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:9  توسط رضا | 

چشمهایت بسته باشد یا باز .

 

همیشه کسی را که  دوست داری پیش رو خواهی داشت و خواهی دید .

 

عشق من چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

امروز بگذار کسی را که چنین در حال مردن است ، ببینم .

 

بگذار ببینم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

از زمانی که رویاهایم را تغییر دادم ، از فکر کردن به هر چیز دیگری دست کشیده ام .

 

و از زمانی که عاشق او شده ام ، احساس می کنم که خودم را در کنار او از دست داده ام .

 

وقتی تو عاشق هستی ، نه بیداری و نه در خواب .

 

چه طور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

آیا جادوی اوست که تو را در بند گرفته است .

 

اما همه این ها به خاطر چیزی است که خداوند بر ایمان مقرر کرده است .

 

چه کسی می تواند تعیین کند چه شخصی در چه زمانی مسافر این مسیر خواهد شد .

 

و تو فقط زمانی که به کسی برسی که اسمش به روی قلبت حک شده ، عاشق خواهی شد .

 

چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

چشم هایت باز  باشد یا بسته تو همیشه در رویای او خواهی بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه می شد که مرزی نبود برای نثار محبت و انسان کمال خدا بود

چه می شد که نبض گل سرخ .طپش های هر قلب عاشق وعشق آخرین حرف ما بود

چه می شد که دست من و توپل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا
و دنیا پر از شوق پروانه ها بود و جنگل رهاورد گل دانه ها ..

چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت و گل مهربانی اجازه تنفسش

چه می شد که خواب گل ناز به رویای ما رنگ میزد و رویا همان زندگی بود
چه می شد که انسان عاشق دلش پروانه می شد
وبا عشق می ماندو با عشق می خواند
 چه می شد بلوغ ستاره فضای شب تیره زندگی را پر از شعر خورشید می کرد

چه می شد فروغ سپیده کویر همه آرزوی ما را گلستانی از عشق و امید می کرد

چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ دل صخره و کوه را آب می کرد

و دریا حریم غم و غصه هاشو گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو                                                

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من                                            

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله                                      

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید                                                

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم                                                   

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

 

 

                                                                                                                             

 رویای برفی من دوستت دارم

 

انگار دیروز بود..............

 

 

تو آمدی زدورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا اکنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره ام میکشانی

فراتر از ستاره ام مینشانی

 

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو.......

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من به کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران، به جاودان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:14  توسط رضا | 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!!!

تقديم به نويدم

 

اگر بال داشتم عاشق شدن و گريستن و پرواز را به تو ياد مي دادم

اگر بال داشتم تو را به ماه مي بردم و

 مي توانستنم پيشرفت و ترقي تو را که شايد بعيد و دور به نظر برسد زودتر ببينم

اگر بال داشتم سعي و تلاش براي رسيدن به ستارگان و

 رقابت در آسمانها را به تو ياد مي دادم

اگر بال داشتم تو را از خاک اتش و باران محافظت مي کردم و

 نمي گذاشتم معناي درک و رنج را بفهمي

اگر بال داشتم تو را هميشه در قلبم براي خود نگه مي داشتم و

 هرگز ما از هم جدا نبوديم

اما همين طور که مي بيني من فرشته نيستم که بال داشته باشم و

 اگر هم بخواهم هرگز نمي توانم بنابرين براي همه اين آرزوها فقط مي توانم دعا کنم .

 

روزهای خوب ....

 

روزهای با تو بودن خوب است ... خوبتر از بهترین سرنوشتی که می توان رقم زد

 

این را نسیمی که هر روز زلف درختان کوچه ما را شانه می زند می داند و ان

 

شبنمی که هر سحرگاه بر پنجره اتاقم می نشیند ..

.

روزهای با تو بودن خوب است و از همه پروانه ها و ستاره ها قشنگتر است و از

 

همه اشکها زلال تر . این کلمات را همه می دانند حتی ان قلمی که برای نوشتن

 

نام تو لحظه شماری می کند ...

 

من با دیدن تو شاعر شده ام و با دیدن تو تولدی دوباره یافتم . من اولین شعرم را

 

قبل از افرینش زمین برای تو سروده ام ...

 

کوه ها یک عمر می ایستند تا خورشید هر صبح بر شانه انها بیدار شود و به تو

 

لبخند بزند و رودها یک عمر می روند  تا به تو برسند . اسمان سر پوشی است تا

 

فرشته ها تو را نبینند و به تو رشک نبرند ...

 

روزهای با تو بودن خوب است . خوبتر از همه روزهایی که امده اند و رفته اند .

 

دعا کن در زمانه ای که چشم های تو روشن تر و گرمتر از افتاب می تابد

 

رفیق نیمه راه نباشم ....

 

 

 

 

قسمت میدم پشت سر من,منه مسافر گریه نکن

بیشتر از جونم من دوست دارم این دم آخر گریه نکن

میبرم با خود,من کوله بار خاطره ها را گریه نکن

میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا را گریه نکن

برمیگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه گریه نکن

برمیگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه گریه نکن

توی دنیا تو رو دارم,واسه موندن همین بسه گریه نکن

خوبترینه بهترینه اون که با من همنفسه گریه نکن

 

 

حرف عاشقانه’ دل من

دوست داشتن
 

 اگر چه پایان راه پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین

                       دوست داشتن زیباست.

با تو نفس میکشم

نمی دونم چی بگم
تنها چیزی که می خوام بگم اینه که دیگه از همه چی سیر شدم و تنها آرزوئی که دارم
اینه که دیگه خدا منو از روی زمین برداره
زندگی خیلی برام سخت شده
نمی تونم
به خدا دیگه تحملم تموم شده
چیکار کنم ؟
خیلی خسته ام

و می خوام برای همیشه برم و این وب لاگ برای همیشه به همین حالت خواهد ماند ودیگه آپدیت نمی شه . همیشه و در همه حال موفق باشید.

خدا نگهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 12:12  توسط رضا | 

غروبی سخت و دلگیر است و من تنها و غمگینم نگاهم را به اوج ارغوانی رنگ می دوزم
و ان دم میزنم فریاد خدایا کاش غروبی را چنین غمگین و جان فرسا نمی دیدم
که من دیری در این ارزوی خام می سوزم و گویم دم به دم با خودبر این بی همزبانی ها صبوری کن

 

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

 
 
 

نمیدانم چگونه با دلم گفتم که عاشق تا ابد بر عشق میبالد

 اگر چه در غم و تنهاییش هر شب دل آشفته به حال خویش مینالد

 نمیدانم چگونه قانعش کردم که پایبندی ضرورت در وجود است

 اگر چه پیکرش از پایبندی تباه است و سایه است و کبود

 نمی دانم چگونه خواهشش کردم که بر درد وجفای عشق طاقت کن

 دوباره مثل هرروزازگذشته درون غربت خود ای دل عادت کن

 نمی دانم چگونه باورش دادم بدون عشق معنایی ندارد دل

 ـ وبیچاره دلم چون باورش شد

 بودن عشق رعنایی ندارد دل

   ارادتمند همه ی شما (رضا)

 
 
 
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من

 

 


 

خداوندا !

اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي

     غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان

         وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي

 

             زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته

 

                شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي

 

                      زمين و آسمان را كفر گويي

 

                         اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار

 

                                 تن خود را به دست خاك بسپاري

 

                                   لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري

 

                                          وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني

 

                                            ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد

 

                                                      به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد

 

                                                                زمين و آسمان را كفر گويي

 

 

خداوندا !!!!

 

  اگر روزي بشر گردي زحال من خبر گردي

 

        و با چشمان خود نامردمي ها را بيني

 

               باز پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت

 

                      از اين بودن  

   

                                 از اين بدعت

 

                                           زمين و آسمان را كفر مي گويي

                                     نمي گويي؟؟؟!!!

 

 برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

این منم تنها نشسته در جنگلی دور و نمناک در کنار آتشی پر دود و خیره به گنجشکی

با پرهای خیس از باران.........................

به جنگل آمده ام نمی دانم چرا........ شاید به همان خاطر که پرنده درخت را پیدا می کند

دلم می خواهد حس رخوت جنگل را با تمام سنگینی غم سالیان وجودم معاوضه کنم...

باورم شده که خدا جنگل را آفرید تا به روی برگ برگ سبز هر درختش آه پر سوز سینه

آدمهاست بنشیند.....

باورم شده که برگها از اندوه من و آدم ها ی دیگر است که زرد می شوند و پاییز تنها

زمانی ست که برگها از وسعت اندوه آدم ها رنگ می بازند.........

و من با برگهای سبز این درختان جنگلی چه کرده ام درهمه عمر....... و چه میکنم در بهار؟

این سبز ها در چشم من می نشیند تا نگاهم را دگر بار به زندگی تازه و خیس نگاه دارند...

بهار بهانه ای است برای من تا یخ های دلم را آب کنم و از زمستان فکر رها شوم......

        " این درخت با آن گنجشک خیس از باران و همه این جنگل سبز مرا به

                       همدلی و هم نفسی با طبیعت زیبا فرا می خواند"

۱-دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳-اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست

     ندارد.

۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این

    ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی.

۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش

      که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را

      بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳-زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:18  توسط رضا |